
پدر جان … میگویند رفتهای، اما ما هر وقت دلمان میلرزد، به همان جایی پناه میآوریم که نام تو روی سنگش نوشته شده.
روز پدر که میشود، هیچچیز شبیه تبریک نیست؛ دست خالی میآییم، با دلی پر از حرفهایی که دیگر شنیده نمیشوند.
تو نیستی ، اما مزارت شلوغ ترین جای زندگی ماست؛ قرار گریهها، قرار تصمیمها، قرار دلتنگیهای بیقرار. خاکت سرد است، اما حضور تو هنوز گرمترین دلخوشی ماست.
پدرها نمیمیرند… فقط شکل پناهشان عوض میشود. یکی در آغوش، یکی زیر خاک.
و ما هر بار که میشکنیم، باز هم به تو برمیگردیم. روز پدر برای ما یعنی سلام دوباره به مردی که هنوز نگهبان خانواده است.



